
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست …. یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست …. یادت نیست
چقدرسخته توچشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری.
دنیـــای آدم بــــرفـــی دنیـــای ســـاده ایســـت
اگــــر بــــرف بیــــایـــد هســــت
اگــــر بــــرف نیــــایــــد نیســـت
مثــــل دنیـــــای مــــن
اگــــر تـــو بـــاشــــی هستــــم
اگـــــر نبــــاشــــــی .....!
ياران چه کنم که اين دل سست نهاد * يکباره بناي هستيم داده به باد
در هجر ز شوق وصل مـيگريد زار * در وصــل زبـيم هـجر دارد زار
...........
هرکس که به دل گرفت از حيدر کين*در هر دو جهان نباشدش دولت و دين
جــايش به جـهنم است هــرکس دارد*از حــيدر کين اگرچه جبريل امين
............
چـند اي بت شکرلب سيم انـدامم* تلخ از لب شيرين تو باشد کامم
هر روز ز ديده سيل خونم جاري*هر شام بجاي شام خون آشامم
............
اي دوست فــراق تـو زمـينگيرم کرد*در عـهد شـباب دوريت پـيرم کرد
باز آ باز آ که دوريت اي مونس جان*از اهل جهان و از جهان سيرم کرد
.............
من عـــاشق آن سيب زخندان بــاشم*از هجر شب و روز در افغان باشم
چون سايه به هرجا روي آيم ز پيت*يعني که غلامت از دل و جان باشم
نامردمان نامرد گشتند
دیوانگان مرد گشتند
مردان چرا مردانگی نمیدانند!
یاران چرا نامرد گشتند؟!
مارا بگو عمریست بیکاریم
نامردگان را مرد پنداریم
شایدم نامردم و نمیدانم
دیگران مرد و من نامرد گشتم
دیریست که خود را مرد میپنداریم
گویا که مردانگی نامرد گشته
درحالي که ما براي چيدن توت هاي کال چشم به
بالاترين شاخه ها داريم.
شب در آن حجم عميقش آمد
زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند
ريشه قهر تو در خاک نگاه
مي خاموشي در جام زمان ريخته اند
اشکهايي چه غريب در هجومي لبريز
آب تعميدي برعشق نهان ريخته اند
عمر طولاني بي حرفيها در دل هر ديدار
طعم بي برگي به تن نارونان ريخته اند
من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها
حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند.
گوییا یادش درونم مرده است
او که احساسم به یغما برده است
شوق دیدارش ندارم من دگر
چون جفاها برسرم آورده است
او چو ماری می گزد هردم مرا
من همان کز نیش او آزرده است
بند نتواند زند این چینی بشکسته را
خود نمیداند چه با من کرده است
او چو خاری در بیابانهای خشک
من همان کز تیغ او پژمرده است
زشت گویی های او بی انتهاست
تلخ و سوزاننده و بی پرده است
دل نبندم بیش از این بر نارفیقان دغل
شیشه دل را شکسته ، خاطرم افسرده است
به دنبال تو هر دم رهسپار است
ولی هرگاه می گیرم سراغت
جوابم انتظار و انتظار است
وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه
چقدر دوری سخته...
مخصوصا واسه کسی که قد جون دوسش داری.
چقدر سخته که جای خالیشو ببینی و هیچی نتونه یادشو از ذهنت ببره.
اونوقته که قدرشو می دونی و همینطور که بغض گلوتو گرفته از خدا می خوای که
هیچ وقت جای خالیشو نبینی و نبودشو حس نکنی.
نبودن و نداشتن هاست که به ما فرصت میده، قدر بودن ها و داشته هامون رو بدونیم
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم
خورشيد فردا سال تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم ميرم عزيزترين
نذار بمونه زير پا قلبمو بردار از زمين
دوستت دارم براي تو فقط يه حرفه ساده بود
غافل از اينکه قلب من منتظر اشاره بود
دوستت دارم

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست...![]()
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم...![]()
مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟...![]()
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من ![]()
زنده بمانم؟؟؟... ![]()
دم به دقيقه دلم برايت تنگ ميشود
چشمم بهانهات را ميگيرد
ذهنم مرورت ميکند
از تو سرشار ميشوم، آنوقت ...
باران ميبارد! يکريز و مدام ... اما ...
تا من بيايم رنگينکمانش را به نظاره بنشينم، محو شدهاست! کاش ميشد نيمي از هستيام را فداي رنگينکمان ميکردم و او ... بيـــشتر ميماند؛ آخر ... جز رنگرنگ رنگينکمان، کيست که بندبند وجود مرا به خود بخواند؟!
باران بيرنگينکمان اصلا، ديدني نيست! بهدلنشستني نيست!ينهايت.
دفتري گر بنويسند ز خوبان جهان
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستي...
باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند
دقايق همه امشب به تو تکرار زدند
سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد
نکند در دل تو اسم مرا دار زدند
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
آخه اينها دليل محکمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم
ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري
من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم
روزگاريست که همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگهايي که لباس پدري مي پوشند
خوب طبيعيست که يک روز به پايان برسد
عشقهايي که سر پيچ خيابان برسد
کاش هرگز در محبت شک نبود
تک سوار مهرباني تک نبود
کاش بر لوحي که بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حک نبود
از برگ گل نازکتري ................. از هر چه گويم بهتري
خوبان فراوان ديده ام .................... اما تو چيز ديگري
اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من
عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد
عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد
شيطان که رانده شد جز يک خطا نکرد
خدا را براي سجده ي آدم رضا نکرد
شيطان 100 بار بهتر از بي نماز
او سجده بر آدم ، اين سجده بر خدا نکرد...
بی وفا
به غم کسی اسیرم که ز من خبر نداره
و عجب از محبت من که در او اثر نداره
دروغ است می گویند دل به دل راه دارد
دل من از غصه خون شد
دل او خبر نداره.............
هر چه داشتیم گرچه باختیم
ما به یک عنایت از تو ساختیم
زندگی؟چه گویمت که بی تو ما
در تنور زندگی گداختیم
با هجوم بادهای بی امان
بو به کوهه های مرگ تاختیم
تکه تکه قلب ما شکسته شد
ذره ذره عشق را شناختیم
در عبور سال های داغ و دود
ارغنون عشق را نواختیم
زندگی نبود مرگ هم نبود
این که بی تو ذره ذره باختیم
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم
با عقل آب عشق به يک جو نمي رود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
________________________________________________________________
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو ني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلکشم
ساز صبا بناله شبي گفت شهريار
اين کار تست من همه جور تو مي کشم
________________________________________________________________
شب همه بي تو کار من شکوه بماه کردن است
روز ستاره تا سحر تيره به آه کردن است
متن خبر که يک قلم بي تو سياه شد جهان
حاشيه رفتنم دگر نامه سياه کردن است